|
مهربان ترین راننده تاکسی تهران وبلاگی برای انعکاس بیش از چهل سال تجربه
| ||
|
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی میآید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید [ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 10:29 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم دلم را نپاشم چرا خواب باشم ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید کجا بودم ای عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم؟ چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟ ببخشای ای عشق ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد
ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم و از باور ریشه ی مهربانی برویم
کجا بودم ای عشق؟ چرا روشنی را ندیدم؟ چرا روشنی بود و من لال بودم؟ چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟ چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند؟ چرا در شب یک جضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟ و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ جوشید و پیوست با خون خورشید؟ محمدرضا عبدالملکیان [ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 2:26 قبل از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
درود و سلام بی پایان به شما همراهان تاکسیران امیدوارم سالی پر از پویایی و نشاط رو شروع کرده باشین. از تمام دوستان و همراهان که بنده را مورد لطف قرار دادند، چه در تبریک تولد و چه پس از مصاحبه ها تشکر می کنم. و البته پوزش بابت اینکه فرصت نمی شود که به تمام نظرها پاسخ داد و البته پیامهای خصوصی وبلاگ چهار رقمی است و پاسخ به تمام آنها خارج از توان بنده است. اما آنچه در توان من است سپاسگزاری از همه ی شما عزیزان است لبخند یادت نره! بدرود [ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 2:11 قبل از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
يك مرد دهاتي از ده خودش به شهر ميرفت تا جنسها و چيزهايي كه لازم دارد بخرد براي اينكه پاييز به آخرهايش رسيده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پله فراواني همراه داشت از قضا دزدي در كمينش بود و ميخواست به او دستبردي بزند. مرد سادهدل، همين كه چند فرسخي از آبادي دور شد، دزد، خودش را به او رساند و يك مشت خاك پاشيد تو چشمش و دست كرد به چماق و با تهديد و كتككاري، كت و بغل او را بست و انداختش يك گوشه و شروع كرد به جمع و جور كردن اثاث و اسباب و پول و پله او. اما تا اين كارها را كرد مدتي گذشت. همين كه خواست خرو خور و بار و بنه او را بردارد و برود ديد چند نفر با هم از دور با بار و بنه ميآيند و تا چند دقيقه ديگر نزديك ميشوند. دزد حيلهگر تا اين جماعت را ديد فوري نقشهاش را عوض كرد و صاحب مال را با همان كت و كول بسته سوار الاغ كرد و راه افتاد. مرد صاحب مال، همين كه از دور چشمش به آنها افتاد بنا كرد به داد و فرياد و استغاثه كردن كه: «اي مردم! به دادم برسيد، اين دزد خدانشناس كت و كول منو بسته و ميخواد پول و پله و بار و بنه منو ببره» دزد زيرك كه در كار خودش استاد بود بياينكه خودش را ببازد و دست و پايش را گم بكند، همانطور كه با كمال متانت و ملايمت، الاغش را هين ميكرد و ميرفت، هرچه صاحب مال فرياد ميكرد، او فقط جواب ميداد: «خدا كنه تو خوب بشي، بيذا مام دز باشيم!» صاحب مال هر دفعه كه اين حرف را ميشنيد بيشتر آتشي ميشد و شروع ميكرد به داد و فرياد كردن و بد و بيراه گفتن: «ناخوش خودتي، ديوونه خودتي تو دزدي». خلاصه هرچه صاحب مال تقلا ميكرد، آقا دزده درعوض مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده، با ملايمت و مهرباني قربون صدقه او ميرفت، مرد گرفتار همين كه ديد آن چند نفر دارند نزديكتر ميشوند تقلا و جنب و جوشش را بيشتر كرد و باز فرياد زد: «اي مردم! به دادم برسيد اين نامسلمون دزده، دست و پاي منو با طناب بسته بود و ميخواس مال و منال منو ببره كه شما رسيديد، از دور تا چشمش به شما افتاد منو با كت و كول بسته گذاشت روي الاغ كه شما رو گول بزنه». ولي دزد عاقل خيلي آرام و بياعتنا، طرف را روي الاغ نگه داشته بود و حيوان را ميراند. عاقبت دو دسته به هم رسيدند و آن جماعت ايستادند تا ببينند چه خبر است؟ وقتي خوب نزديك شدند ديدند آنكه پياده است، در جواب فحشهاي آنكه سوار است، با قيافه غمزده و حالت افسرده فقط ميگويد: «برادرجون، خدا كنه تو خوب بشي بيزار مام دزد باشيم» باز مرد سادهلوح شروع كرد به داد و فرياد و همان حرفها را تكرار كرد ولي دزد زيرك بياينكه خودش را ببازد رو كرد به جمعيت و گفت: «وال لاچي بگم، نميدونم چطور شده كه اين مصيبت به سر ما اومده؟ نميدونم ما چه گناهي كرده بوديم كه همچي بلايي به سرمون اومد؟ وئي جوري بايد تقاص پس بديم» بعد درحالي كه با سر به مرد دهاتي اشاره ميكرد و او را نشان ميداد گفت: «برادرمه، چند ماهه حالش بد شده و زده به سرش، پدر و مادرمون حالا سپردنش به من كه ببرمش شهر پيش حكيم بلكه خدا كنه خوب بشه». مرد دهاتي ديگر حسابي از كوره در رفت و راست راستي ديوانه شد و بياختيار جوري اوقاتش تلخ شد كه از ته جگر فرياد ميزد و تقلا ميكرد و قسم و آيه ميخورد كه ديوانه نيست و با او نسبتي ندارد و او دزد است... منبع:avaxnet.com [ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه دردانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آنها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد. [ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!...
[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 5:50 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»
منبع:anjoman.tebyan.net [ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 5:45 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
به جستوجوی تو بر درگاه ِ کوه میگریم در آستانه دریا و علف به جستجوی تو در معبر بادها میگریم در چار راه فصول در چار چوب شکسته پنجره ئی که آسمان ابر آلوده را قابی کهنه میگیرد به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تاچند تا چند ورق خواهد زد؟ * جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی رازش را با تو درمیان نهاد پس به هیئت گنجی در آمدی بایسته وآزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این سان دلپذیر کرده است * نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب میگذرد متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را [ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 4:37 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
كشتی در ساحل بسیار امن تر است، اما برای این ساخته نشده است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• لازم نیست آدم از كوهی بالا رود تا بفهمد بلند است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• همیشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است. تاریكترین لحظه ی شب لحظه ی پیش از برآمدن آفتاب است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• در جوانی آنگاه كه رویاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ورند، خیلی شجاعیم، اما هنوز راه مبارزه را نمی دانیم. وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم، دیگر شجاعت آن را نداریم.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• اگر نسبت به دیگران صبور باشیم، پذیرش خطاهای خودمان ساده تر می شود. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• برای آگاهی از استعدادها و محدودیت هایتان، هیچ كس مناسب تر از خودتان نیست.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• به خاطر ترس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ایم. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• انسان باید از گذشته رها شود و از میان راههایی كه به او پیشنهاد می شود، بهترین را برگزیند . پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن كل آن چیز. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• بسیاری از اوقات ما خودمان استعدادهایمان را می كشیم، چرا كه نمی دانیم با آنها چه كنیم.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• مهم این نیست كه چقدر زندگی می كنیم مهم این است كه چگونه زندگی می كنیم. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• جوانی كه فراموش می كند شاخه گلی به محبوبش بدهد، سرانجام وی را از دست خواهد داد. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• حقیقت همواره همان جایی است كه ایمان هست.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• فقط خودت می دانی كه چه چیزی برایت بهترین است.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• مردم جوری حرف می زنند كه همه چیز را می دانند، اما اگر جسارت داشته باشی و سؤالی بپرسی آنها هیچ چیز نمی دانند. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• قلب آدمها گاهی شكوه می كند، چرا كه آدمها می ترسند بزرگترین رؤیاهایشان را برآورده كنند، به این دلیل كه یا فكر می كنند لیاقتش را ندارند و یا اینكه نمی توانند از عهده ی آن برآیند. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• غرور میتواند برانگیزاننده ی خوبی باشد. پول نیز میتواند، ولی هرگز نباید آنها را هدف بدانیم. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• زمینی كه روی آن زندگی می كنیم بهتر خواهد شد اگر ما بهتر باشیم و بدتر خواهد شد اگر ما بدتر باشیم. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• عشق، آن چیزی است كه "روح جهان" را وادار به دگرگونی و تكامل می كند.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• وقتی انسان دوست می دارد، می تواند جزیی از آفرینش باشد.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• تنها یك چیز هست كه برآورده شدن رویایی را ناممكن می سازد و آن، ترس از شكست است.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• چشم ها قدرت روح را نشان می دهند. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• نیك بختی را می توان در یك شن ساده ی صحرا یافت. چون یك دانه ی شن، یك لحظه از آفرینش است و جهان برای آفریدن آن میلیونها سال وقت گذاشته است. پائولو کوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• ترس از رنج از خود رنج بدتر است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• آدمها می ترسند كه بزرگترین رویاهایشان را برآورده كنند، چون یا به این می اندیشند كه سزاوار آن نیستند و یا اینكه از عهده ی آن برنمی آیند. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• اگر تو به حال توجه كنی، آن را بهتر خواهی كرد و اگر حال را بهتر كنی، آنچه از پس آن می آید بهتر خواهد شد. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• كسی كه به صحرا می رود نمی تواند عقب گرد كند و هنگامی كه نمی شود به عقب بازگشت، فقط باید در جستجوی بهترین راه برای پیش رفتن بود. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• تنها ترس ما این است كه آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. این ترس زمانی از بین می رود كه بفهمیم داستان زندگی ما و داستان جهان، هر دو را یك دست مشترك رقم زده است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• پیچ و خم ها برای كاروان اهمیت ندارد، چون هدف همواره ثابت است. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• هرگز نمی توانیم درباره زندگی دیگران قضاوت كنیم، چون هر كس رنجها و درماندگی های خودش را دارد. پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• لحظاتی هست كه جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از آن دوری كنیم. تنها زمانی دلیلش را می فهمیم كه بر آن غلبه كرده باشیم.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• هر چیز در زندگی بهایی دارد؛ این آن چیزی است كه مبارزین روشنایی می كوشند بیاموزند.پائولو كوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• زمانی كه ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می كنیم كه آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند كه زندگی ما را تغییر دهند و اگر آن گونه كه آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند. پائولو کوئیلو •.•.•.•.•.•جملات آموزنده•.•.•.•.•.•.• كسی كه به سفر عادت دارد، می داند كه همیشه لحظه ای فرا می رسد كه باید رفت. پائولو كوئیلو منبع:jomalatziba.blogfa.com [ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||